عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : محمود هدايت )

270

شاهنامهء ثعالبى در شرح احوال سلاطين ايران ( فارسى )

سلطنت بهرام پس از مراجعت او بهرام كه دولت قرين و سعادت همنشين و دنيا تحت امر و روزگار مطيع فرمانش بود همين كه مجدّدا بمقرّ خود مدائن بازگشت بنا به عادت ديرين بچيدن ميوهء مسرّات و كامجوئى از شيرين‌ترين لذّات پرداخته مرزبانان و بزرگانرا عموما و بالاخص بعضى

--> بقيه از صفحهء قبل چو آن نامه برخواند فرخ دبير * رخ تاجور گشت همرنگ قير به دو گفت اى مرد چيره‌سخن * بگفتار مشتاب و تندى مكن كلنگند شاهان و من چون عقاب * و يا خاك و من همچو درياى آب هنر بهتر از گوهر نامدار * كه گيرد ترا مرد داننده خوار اگر گيرم از تيغ و جوشن شمار * ستاره شود پيش چشم تو خوار همان كوه و درياى گوهر مراست * به من دارد اكنون جهان پشت راست بمشكوى من دختر شاه چين * مرا خواند اندر جهان آفرين همان نامدارند سيصدهزار * ز لشگر كه خواند مرا شهريار يكى خرم ايوان بپرداختند * همه هرچه بايست برساختند بزرگان چو از باده خرم شدند * ز تيمار نابوده بىغم شدند دو تن را بفرمود زورآزماى * بكشتى كه با ديو دارند پاى چو برداشت بهرام جام بلور * بمغزش نبيذ اندر افكند شور بشنگل چنين گفت كاى شهريار * بفرماى تا من ببندم ازار چو بشنيد بهرام بر پاى خاست * به مردى خم آورد بالاى راست كسى را كه بگرفت از ايشان ميان * چو شيرى كه يازد بگورى ژيان همى بر زمين زد چنان كاستخوانش * شكست و بپالود رنگ رخانش يكى تير بگرفت و بگشاد شست * نشانه بيكچوبه برهم شكست ز بهرام شنگل شد اندر گمان * كه اين فرّ و اين زور و تير و كمان نماند همى اين فرستاده را * نه هندو نه ترك و نه آزاده را پس آنگاه دستور را پيش خواند * ز بهرام با او سخن چند راند بيامد جهانديده دستور شاه * بگفت اين به بهرام و بنمود راه چو بشنيد بهرام رنگ رخش * دگر گشت تا چون دهد پاسخش بفرجام گفت اى سخنگوى مرد * مرا در دو كشور مكن روى زرد هر آنكس كه پيچد سر از شاه خويش * ببرخاستن گم كند راه خويش اگر من ز فرمان او بگذرم * به مردى سر آرد جهان بر سرم نماند بروبوم هندوستان * بايران كشد خاك جا دوستان گر از نام پرسيم بر زوى نام * چنين خواندم شاه و هم باب و مام